
فرشته ای معصوم ،
میان هیاهوی هوس پرستان ،
به وعده ای دروغین ،
از چشمک ِ ستاره ی زیبای کویری ،
راهیِ کویر لم یزرعِ چشمانِ شیطان ...
و خدا می خندد ،
و خدایی که می خندد به عقرب هایی که بیهوده می کوشند ..
زهر بی مصرفشان مسمومش نخواهد کرد ،
که فرشته ی مقدس بدون مرد مسیح می زاید ،
و مسیح مهربانیِ بطن این مریم ،
روزی شفای جوانی خسته روح در حوالی مرداب خواهد شد ،
و منِ خسته روح ،آن روز را به انتظار نشسته ام ..
کجایی ای فرشته ی نجات ؟؟؟
.
عبدالرحیم 26/3/91
نظرات شما عزیزان:
فرشته 
ساعت12:56---12 آذر 1391
عجببببببببببببببب
بابای شقی؟ اینارو خودت مینویسی؟
واقعا قشنگن
فریدون 
ساعت11:24---9 تير 1391
دلآرام 
ساعت23:45---31 خرداد 1391
منتظرم ،
دست را سایه بان میکنم ، خیره می شوم به دوردستها . . .
نسیم سردی می وزد ، در افق آفتاب به سرخی گراییده . . .
چشمانم را تیز می کنم ، خوب می نگرم . . .
اما در افق ، حتی در دوردستها ، کسی نیست . . .
باید تا طلوعی دیگر منتظر بمانم ، شاید بیاید . . .
محدثه 
ساعت15:35---28 خرداد 1391
شمیم 
ساعت10:32---27 خرداد 1391
تا الان این شعر رو بیشتر از بقیه پسندیدم، 2بند آخر به نظرم عالی بود، و من خسته روح آن روز را به انتظار نشسته ام، کجایی ای فرشته ی نجات؟
خوب شروع شده و خیلی خوبتر به پایان رسیده
موفق باشی
مونس 
ساعت19:33---26 خرداد 1391
سلام مهربان شاعر
مثل همیشه باوقار و سنگین و زیبا سروده اید
تامل برانگیز که حس و تعقل را با هم قلقلک می دهد
روح خسته
جسم خسته
پا خسته
زمان خسته
بس به دنبال روح القدوس گشتم و ...
چه تکاپوی عبثی داشتم
که در این ظرف چرکین زمان
به دنبال لبانی پاک می گشتم
وقتی آب دهان سگان
که باوفا اما نجس هستند
هم سهمیه این ظرف نخواهد شد؟!!
من باوفاییش را میخواستم
چه سود که سهم من نجاست عشقی بود
که با هفت بار غسل هم پاک نمیشد
چاره فقط خاک بود و بس
|